تبليغاتX
صبح عاشقی

شنبه هجدهم خرداد 1387

باید رفت...

باید رفت

باید غروب کرد

وباید...

به آنسوی آسمان قدم گذاشت

تاکه شاید یافت

آنکه می داند

راز تنهائیم را

باید رفت.

....................

دیگه وقتشه برم.اینجا دیگه جای موندن نیست.

از تو، تو، وتو دوست خوب من،بابت تموم مهربونی هات ممنونم. ممنون.

وآرزو دارم، همه شما به تک تک آرزوهای آبی زندگیتون برسید.

وخداحافظ...

 برای همیشه.

نوشته شده توسط آدم برفی در 9:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

اگر زندگیت...

اگر زند گیت ابری است بدان که روحت، آنقد ر که باید بالا نرفته است

 

 

نوشته شده توسط آدم برفی در 11:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

زندگی

میخواهم آتشی برپا کنم و گذشته تلخ و پر از تنهاییم را پاره پاره کرده ودر آن بسوزانم

میخواهم بزرگ فکر کنم ، بزرگ رویا ببینم وجاه طلب جاه طلب باشم و فقط به چیزی که قلبم میخواهد فکر کنم نه به چیزی که فکر میکنم برایم مقدور است

میخواهم اشتباهات تلخ گذشته را با امید به آینده ترمیم کنم.

میخواهم هرروز اتفاقات تازه ای حتی اگر تلخ در زندگیم داشته باشم

میخواهم از نقش بازی کردن برهم و خودم باشم خودم

میخواهم دوست داشته باشم و دوست بدارم و محبتم را با دیگران تقسیم کنم

میخواهم رودخانه تجربه را تعقیب کنم تا به دریای موفقیت برسم

میخواهم قبل از هر کاری انگشت خودرا آهسته بر پیشانی خود بزنم تا مجبور نشوم در پایان کار

 مشت محکم برفرق بکوبم

میخواهم اتاق تنهاییم را که ساخته ذهنم بود به صاحبش تاریکی برگردانم چرا که در این تاریکی

وجودم گم شده بود .وبعد...بروم به سمت پنجره آفتاب!

میخواهم ذهن و قلبم را از اسارت عجوزه نفس رهایی بخشم تا به خودشناسی برسم

میخواهم...

زندگی کنم زندگی

 

نوشته شده توسط آدم برفی در 12:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

دروغترين دروغ

ودیگر نیست شوقی

                 که دهم لبخند پرواز!

..................................................

چقدر راحت میشود دل آدمی را شکست.

چقدر میشود راحت، قلب کسی را گرفت وفردا، مچاله کرد وانداخت دور!

چقدر راحت میشود به کسی گفت دوستت دارم وبعد...

فردای روز آمد و گفت: دروغ بود دروغ!

ومن...

عادت کرده ام به این دروغ وبه این شکست.

دوستت دارم تو، دروغترین دروغ بود.

نوشته شده توسط آدم برفی در 16:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

هلا

تنها به تماشای چه ای؟

بالا، گلٍ روزهٌ نور.

پایین، تاریکی باد.

بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، ودریچه خدا

                                                      روشن نیست.

از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.

توخواهی ماند، وهراس بزرگ.ستون نگاه، و پیچک غم.

بیهوده مپای.

برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.

راهی شو، که گردش ماهی، شیار اند وهی درپی خود نهاد.

     زنجره را بشنو:چه جهان غمناک است، وخدایی نیست

                                          وخدایی هست، وخدایی...

         بی گاه است، ببوی وبرو، وچهره زیبایی درخواب دگر

                                                                      ببین.

                                                                                    « اثری از سهراب»

نوشته شده توسط آدم برفی در 17:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

گلبول سفید من!

صبح،

   قلب،

     تند به تند

مشت به پنجره سینه ام میکوفت!

   خبری داشت.خبر از فرار!

           گوئی درخون، گلبول سفیدی

عاشق میکروبی شده وشبانه...

                از منافذ پوستی ام گریخته بود!

نوشته شده توسط آدم برفی در 17:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

تنهام وغریب

آری زیاد دیر نخواهد بود درصبحگاهی که رنگ برچهره ندارد کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه خانه خواهند یافت مرده از عشق، درتنهایی وسکوت، با دستانی که هیچگاه تورا لمس نخواهند کرد ، باچشمانی که درخشند گی نگاهت رادرآنجا نخواهی یافت ولبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهند شد، پس چرا حال نگویم که چقدر...

تنهام وغریب.

نوشته شده توسط آدم برفی در 17:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

من...برگشتم

سلام

من

برگشتم

با تني خسته ورنجور وذهني آشفته وروحي بيمار

از تمامی دوستان بابت صبر وهمدردی و...پشتیبانی از آدم برفی ممنونم.

و البته ازهكر عزيز هم بابت اينكه اين چند روزه امانتداري كردند هم ممنون!

نوشته شده توسط آدم برفی در 15:51 |  لینک ثابت   •